تبليغاتX
سادی بانی
داستانک های داجود

باد به شدت مي‌وزيد. بارنی که این روز ها خیلی لاغر شده بود، برای اینکه باد او را با خودش نبرد، در جيب هایش پول خرد نگه مي داشت.

چشمش به بستني ها افتاد. يك بستني خريد. باد او را با خود برد.

+ نوشته شده در  88/06/18ساعت 17:21  توسط محمد جواد شوشتری  | 

ناکا با دست های سردش، دست راست میستو را گرفت و او را که مشغول رانندگی بود به سمت خودش کشید. میستو که مدتی دراز بود که انتظار این لحظه را می کشید با دستپاچگی پایش را روی ترمز گذاشت و ماشین را در کنار جاده متوقف کرد.

میستو خودش را به ناکا نزدیک کرد و در حالی که او را می بوسید، گفت:

- ناکا ازت می خوام که زنم بشی و با من ازدواج کنی. قبوله عزیزم ؟

در همین موقع، ناکا که به خاطر تکان خوردن های ماشین در دست انداز های جاده، حالت تهوع پیدا کرده بود، روی میستو بالا آورد.

 

+ نوشته شده در  88/01/03ساعت 16:45  توسط محمد جواد شوشتری  | 

(یک مجموعه داستانک به نام "استفراغ" دارم که سعی می کنم به طور مرتب و پشت سر هم آن را روی وبلاگ بگذارم. امیدوارم خیلی حالتان، بد نشود!)

------------------

دو مرد، در تاریکی، به سلامتی یکدیگر، لیوان های مشروبشان را به هم می زدند. پاتوس مثل همیشه ساقی شده بود و برای خودش و بهترین دوستش، لیوان ها را پشت سر هم پر می کرد.

ویارس، خیلی به پاتوس اطمینان داشت. آنها با کمک هم، پول زیادی از کارخانه و شرکت هایشان بدست آورده بودند.

پاتوس هم که می دانست ویارس به او کاملا اطینان دارد، وقتی مشروبشان تمام می شد و حالش خراب بود، یواشکی در لیوان ویارس قی می کرد و دوستش را به خوردن لیوان مشروبش دعوت می کرد.

ویارس هم با ولع، لیوانش را سر می کشید.
+ نوشته شده در  88/01/03ساعت 16:43  توسط محمد جواد شوشتری  | 

 

اتفاقات ناگوار و ناکامی ها در زندگی کارفن بسیار زیاد بود. او به راه های زیادی متوسل شده بود تا طلسم شوم زندگی اش را بشکند و بتواند به خواسته هایش برسد.

 همه راه ها بی فایده بود تا اینکه به فکرش افتاد که یک آهنربای نعلی شکل  را قورت بدهد. با کمک قدرت مغناطیسی آهنربا ٬ کارفن توانست به شوهر ایده آل ٬ شغل ِایده آل ٬ خانه ی ایده آل و ثروتی هنگفت دست یابد. او حتی یک کرسی استادی را در یک دانشگاه معروف بدست آورد و در آخر به خاطر کمک هایش به افراد ناموفق در جذب خواسته هایشان ٬ جایزه صلح لوبن را نیز از آن خود کرد.

+ نوشته شده در  88/01/01ساعت 18:20  توسط محمد جواد شوشتری  | 

دو مرد روبروی هم ایستادند. با شمارش 3، 2 و 1 ، اسلحه هایشان را به سمت هم گرفتند و با شلیک دو گلوله، شکین در دوئل کشته شد.

شکین که عاشق لاپیندا بود، نمی توانست از شرافت عشقش در برابر مرد بی ادب و گستاخثی که حالا او را در دوئل کشته بود، دفاع نکتند. لاپیندا هم که خیلی زود عاشق مرد های غریبه می شد، اسلحه نامزدش را با گلوله های مشقی پر کرده بود.

+ نوشته شده در  87/12/29ساعت 12:32  توسط محمد جواد شوشتری  | 

با شیوع بیماری آنفولانزای مرغی، لاکه، یکی از بزرگ ترین پرورش دهندگان مرغ و طیور، در آستانه ورشکستگی قرار گرفت.

لاکه در حالی که در سوله بزرگ پرورش مرغ اش قدم می زد، هر چند دقیقه یکبار، با عصبانیت یکی از مرغ ها را با دست می گرفت و به شدت به دیوار سوله می کوبید. مرغ های بیچاره از شدت ضربه، روی دیوار پخش می شدند و با باقی گذاشتن یک لکه درشت سرخ رنگ، بر روی زمین افتادند.

لاکه با دیدن دیوار سوله اش، لبخندی زد و به سرعت با دوستش ماهرم، که یک کارخانه بزرگ تولید سس گوجه فرنگی داشت، تماس گرفت. لاکه تبلیغات کارخانه ماهرم را تقبل کرد و با کمک شلیک مرغ هایش با یک توپ جنگی به بیلبورد ها و ایجاد لکه های سرخ رنگ زیبا، توانست، رکورد فروش سس گوجه فرنگی ماهرم را در مدت کوتاهی 3 برابر کند.

+ نوشته شده در  87/12/29ساعت 12:30  توسط محمد جواد شوشتری  | 

برای بدست آوردن دل داگا ، همسرش هر چند وقت یکبار برای او یک پیراهن یا شلوار مد روز می خرید. داگا صبح زود ، هنگامی که می خواست لباس هایش را بپوشد و سر کارش برود ، پیراهن جدیدش را با نقش غنچه های رنگارنگ دید. او که خیلی خوشحال شده بود ، به اتاق خواب برگشت و ویکیا ، زنش ، را که خودش را به خواب زده بود ، بوسید.

داگا در طول روز ، سرش آنقدر شلوغ بود که نفهمید غنچه های روی پیراهنش با عرق تن او کم کم رشد کردند و باز شدند.ولی با دیدن آنها ، او خواست هر طور شده  گل ها را به ویکیا نشان دهد، اما وقتی به خانه رسید ، غنچه ها دوباره بسته شده بودند.

داگا با لبخندی پیراهنش را به رخت آویز آویزان کرد و به سمت آشپزخانه رفت تا به ویکیا سلام کند.

+ نوشته شده در  87/11/24ساعت 15:2  توسط محمد جواد شوشتری  |